عاشقاش
مي خواهم هنگامي كه نيستي به قلبم بياموزم كه چگونه آرام باشم وچگونه شكوه نكنم وچطور از جدايي سخن نگويم پس از اين سكوت خواهم كرد هيچ نخواهم گفت هنگامي كه نيستي حتي به چشمهايم خواهم آموخت كه اشك نريزند تو همسكوت كن! ريشه عشق را در قلبم بخشكاني حرف نزن اگر مي خواهي ذره ذره من به دوري ات عادت مي كنم ديگر پاسخ نخواهم گفت وسلامي را كه نشانه دوستي مان مي باشد ولي دوستت خواهم داشت واز دوري ات رنج خواهم برد كلامي از من نخواهي شنيد ديگر جز سكوت دوستت دارم در دل خسته ام چه می گذرد
این چه شوریست باز در سر من؟
باز،از جان من، چه می خواهند
برگ ها ی سپید دفتر من؟
من به ویرانه های دل ،چون بوم
روزگاریست های و هو دارم.
ناله ای دردناک و روح گداز،
بر سر گور آرزو ،دارم
این خطوط سیاه سردر گم
دل من ،روح من، روان من است
آنچه از عشق او رقم زده ام
شیره ی جان ناتوان من است.
سوز آهم اثر نمی بخشد
دفتری را چرا سیاه کنم؟
شمع بالین مرگ خود باشم
کاهش جان خود نگاه کنم.
بس کنم این سیاه کاری ،بس!
گرچه دل ناله می کند: بس نیست!
برگ ها ی سپید دفتر من،
از شما رو سیاه تر، کس نیست!
| Design By : Night Skin |

