عاشقاش
دلم مي خواست بنداز پاي جانم باز مي كردند كه من تا بام ابرها پرواز مي كردم از آن جا تا كمند كهكشان تا آسمان عرش مي رفتم در آن درگاه درد خويش را فرياد مي كردم مه كاخ صد ستون كبريا لرزد دلم مي خواست عشقم را نمي كشتند صفاي آرزويم را كه چون خورشيد تابان بود مي ديدند چنين از شاخسار هستي ام آسان نمي چيدند. گل عشقي چنان شاداب را پر پر نمي كردند به باد نامرادي ها نمي دادند. به صد "ياري"نمي خواندند به صد "خواري"نمي راندند. چنين تنها به صحرا هاي بي پايان اندوهم نمي بردند دلم مي خواست يك بار ديگر او را كنار خويشتن مي ديدم. به ياد اولين ديدار در چشم سياهش خيره مي ماندم دلم يك بار ديگر همچو ديدار نخستين پيش پايش.
نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت
13 توسط سمیرا| |
| Design By : Night Skin |

